تبليغاتX
شهر هرت

دیشب سعی کردم بخوابم .زود زود بخوابم صدای تکبیر شدید تر از هر شب بود میلرزیدم گرمم بود آتش بودم ویخ !پتو را به سرم کشیدم که باورم را خواب کنم که گوشم را به زمزمه رویایی لالایی مادرانی بسپارم که منتظر قد رشید جوانشان مانده اند و نعش بد هیبت دروغ را به هیچ گرفته اند چونان که پرواز ستاره را باور نکرده اند از آسمان این خاک.

 خدای  من کی این سرزمین رنگ آفتاب به خود میبیند؟

 کی کجان را صاف میکنی وکی دغل را رسوا؟میدانی آخرین بار  بارانت یادمان نیست ؟میدانی اینجا روز ها شب بخیرمان میگویند وشبها برایمان خروس خوانی به راه می اندازند؟خدایا کی زندگی میکنیم ما بس نیست خیمه شب بازی؟

شعبده نشان داده ای ها !هزار بار از این فرزندان خلف ابلیس نمایش ها مهمانمان کرده ای بس نیست؟مگر عمر ما تا قیامتت طول میکشد که هی بازی هی سیرک؟

نمیخواهی زندگی کنیم؟چند بار برای یک دفعه زندگی محاکمه مان میکنی ؟

تو که حکم کرده ای به اخراجمان از آسمان !خداجان تفریح نخواستیم سیرک هم زیادمان کرده بگذار زندگی کنیم  استاد کریم جان!

 میبینی پروردگارا هرچه نمایش بالاتر میرود هر چه دایره تنگتر وتکراری تر میشود صدای مظلومان عالم بیشتر و بلند تر به گوش میرسد.مگر تو وعده نداده بودی که پیروزی از آن ماست؟

مگر سفارشمان نکردی به صبر؟الله اکبر از این همه صبر فلک !

                                               (ان الله مع الصابرین)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 15 توسط رابین هود |

« فاش مي گويم و از گفته ي خود دلشادم »

كه در اين ترم پياپي ز دروس افتادم !

اولين نمره كه ديدم سر من سوووووت كشيد

سوي استاد دويدم غم دل سر دادم

ولي افسوس كه استاد محبت ننمود

با غضب گفت برو... نمره زيادي دادم !

گفتمش بهر خدا يك نظر انــــداز به من

مزه انداخت : نيم ناظر و من استادم !

بازگشتم كه شوم مطلع از درس دگر

ديدم « اين سيل دمادم ببرد بنيادم »

خشمگين داد زدم، ناله و نفــرين كردم

- هيچ كس نيست در اينجا كه رسد بر دادم ؟؟؟!!

نــاگه از دور بديــــــدم رخ اســــتاد عزيز

گوييــــا بر دل او كـــــرد اثر فريادم...

گفتمش مرد شريف از چه به من -6- دادي؟!

گفت: غيبت سببش بود و نرفت از يادم

قصه گر باز بگويم همه اش تكراري است

از دروس دگــــرم نيـــــــــز چنين افتادم

گرچه افتادم و ماندم عقب از خرخوان ها...

كسب عنوان عقب مانده مباركبادم !!

+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 2 توسط رابین هود |

اللهم عجل لوليک الفرج و النصر.

 من گمان مي کردم شما مي خواهيد مطالب اساسي رابيان کنيد. بنده به شما علاقه مندم.

 ولي بايد تکرار کنم که دلم مي سوزد که به شما اطلاعات غلط داده اند.

ببينيد آقاي صاحب زمان.

 خواهش مي کنم به اين نمودار دقت کنيد. به اين مي گويند ضريب جيني. هرچه قدر بيشتر باشد، شکاف ديني ملت بيشتر است.

 الان وضع ديني ملت از قبل بهتر است.. از زمان شما که خيلي بهتر است.

 پس براي چه شما الان ظهور کرديد؟ اين 12 قرن کجا بوديد؟12 قرن فساد نبود؟ غارتگري نبود؟

 الان يک دفعه وضع بد شد؟ گراني شد؟ بي ديني شد؟ در اين 12 قرن گل و بلبل بود؟ براي چه 12 قرن سکوت کرديد؟

 ملت که فراموش نکرده است.

زمان شما ببينيد همه مناصب دست خويشاوندان يک عده  اي بود. يک حلقه اي درست کرده بودند و مدام امامت را بين فرزندانشان مي چرخاندند.

4 سال پيش ما آمديم و ادعاي تقدس و هاله نور کرديم. انگار وارد حريم ممنوعه عده  اي شديم. [من] نمي خواهم وارد بعضي مسايل شوم. و الان مي بينيم که همه  ي اين ها با هم متحدند.. ما معتقديم که صحنه  گردان اصلي آقاي هاشمي است. نفرماييد که ارتباطي نيست.

اتفاقا ظهور شما هم جزو همان برنامه است. حتا کورش و اميرکبير هم جزو همان باندند. ملت فراموش نکرده که آقاي هاشمي کتاب در مورد اميرکبير نوشته و او را تاييد کرده.

ميرحسين موسوي و سيد محمد خاتمي هم که از اقوام جنابعالي اند. خود شما هم که شال سبز پوشيده  ايد. اين ها مفهومش چيه؟

هدف اين دولت خدمت به ملت است. ملت بيدار است. بحمدالله ملت ايران هسته ي شده است. نانو شده است. سلول بنيادي شده است.

 فضايي شده است. جام جهاني شده. المپيک شده. براي چه مي خواهيد رشد ملت را زير سوال ببريد؟

اين که خيلي بده. مگر زمان شما و پدرانتان چه قدر پروژه احداث شد؟ يک مسجدالرسول بود زمان جدتان و يک دانشگاه زمان امام صادق. چقدر اينترنت بود؟ چقدر روزنامه بود؟ آيا دموکراسي بود؟ فقط يک ابولهب بود که از شما انتقاد مي کرد.

 ببينيد با او چه کردند. با همسرش چه کردند. کراواتش را در خيابان چيدند. دستاوردهاي ملت را زير سوال نبريد. 1400 سال است وضع ملت را به اين جا رسانديد. آن وقت جاروجنجال راه مي اندازند که آبروي ايران در اين دولت رفت. من فقط با طرح دوتا سوال از موضع ملت دفاع کردم. آن ها به هم ريختند.. مستاصل شدند. شما چرا نشسته ايد به جاي آمريکايي ها و از آنها دفاع مي کنيد؟

 ملت فراموش نکرده زمان شما روابط با آمريکا چگونه بود. يادتان رفته که عموي شما امام حسن در سعدآباد آن قرارداد ننگين را با معاويه بست؟ اينه ديپلماسي عزتمند؟

من نمي خواستم اين مسايل را باز کنم.. اما خيلي متاسف شدم وقتي اين خبر را به من دادند.

 براي چي شما در عاشورا از بازيگر استفاده مي کنيد؟ ملت نمي داند که ظلم هست؟ فشار هست؟

 لازم بود شما بازيگر [بياوريد] که نشان بدهيد وضع ديني مردم خراب است؟ من تعجب مي کنم از شما.

نمودارهاي بانک مرکزي نشان مي دهد دين مردم در زمان حکومت شما و پدرانتان بدترين [وضع] را داشته.

 در زمان جد شما ميزان تشيع در هکتار صفر بوده. ما رسانديم به 100مليون. اين را که ديگر نمي شود انکار کرد آقاي صاحب زمان.

 من نمي خواستم وارد اين بحث بشوم اما جد شما با يک هجمه ي سنگين يک کتاب عليه بنده چاپ کرده که توي اون به صورت بي سابقه  اي طي سيصد هزار تيتر به من و منافقين لعنت فرستاده.

من شخصا علاقه مند به ورود به اين ها نبودم. قبلا هم گفته ام که ازهمه  ي افتراهايي که بخود من نسبت داده شد، گذشت کردم.

 الان هم مي بخشم. اما ازتوهين به منافقين، توهين به انتخاب ملت نمي توانم بگذرم. ملت اين اجازه را نمي دهند.

 شما آقاي صاحب الزمان بايد پاسخ ملت را بدهيد. اين همه پولي که در جمکران به شما داده مي شود چه شد؟ اين ها را هزينه مراسم تولد خودتان کرديد؟

 همين آقاي جزايري کلي نذر کرده بود. شما پول را که مي گرفتيد نپرسيديد از کجا آمده؟ بعد سيل اتهامات است که به ملت وارد مي کنند.

 من همين جا اعلام مي کنم، اگر آقاي محصولي گفته که ثروتش امانت شماست که قرار است بعد از ظهور به شما بازگردانده شود، همه اش مال شما و تيم تان. با نوار و اين حرف ها که نمي شود کشور را عالمانه اداره کرد. رئيس جمهور بايد خودش کارشناس ارشد باشد.

 بنده دکتري ام را با شب بيداري گرفته ام. نه مثل بعضي که همزمان حکومت مي کردند هم بدون کنکور ولايت گرفتند، آن هم در5 سالگي. البته من آماده ام شما تشريف بياوريد تا من به عنوان يک شاگرد براي شما توضيح بدهم که ديپلماسي عمومي چه چيز خفني است.

من فقط اين نکته را بگم و عرايضم را خاتمه بدهم. من اين جا پرونده  ي دارم از دوتا خانم. اجازه دارم بگم؟ بگم؟ اين خانم ها را شما مي شناسيد. شما هميشه با اين ها بوده ايد. يک زماني با خانم صغري و بعد خانم کبري.

 من با همين غيبت مخالفم نه قانون آقاي وليعصر

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 1 توسط رابین هود |

 احمدی نژاد:متاسفم.من به مایکل علاقه بودم.ولی آقای جکسون این عکس کیه که دست منه؟بگم؟بگم؟

عکس خواهر شماست!

بگید به مردم!ایشون از شهرت شما استفاده کردن،خواننده شدن!

من دیدم شما برنامه داری کلی خرج میکنی، رقص نور میذاری و تازه وقتی میری روی سن همه بالا پایین میپرن و  پلک میزنن!!

 آقای جکسون !ولی من رفتم آمریکا روی سن خودم یهو روشن شدم!همه سیخ نشستن و نیم ساعت پلک نزدن!

اصلا افکت هاله نور میدونستی چیه شما؟!یه خواننده  باید کارشناس همه اینها باشه آقای جکسون!

ملت امریکا اینارو میفهمن!دروغ نگید به مردم!

شما محبوبیت نداشتین ولی من که امریکا بودم یه مامان به زبان اسپانیولی!!از بچه ۴ سالش پرسید این کیه؟

گفت محموده محموده!

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 21 توسط رابین هود |

 ای آزادی، تو را دوست دارم،

 به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم،

 بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛

 یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو یعنی هیچ! ...

 ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم،

از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

 ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !

 و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت،

 من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است،

 مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.

 من هرچه کنم، جز در هوای تو دم نخواهم زد.

 اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟

 نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...

                                                 « دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 1 توسط رابین هود |

صد سال به این سالها
A hundred years to these years

دو صد گفته چون نیم کردار نیست
Saying and doing are two thing

دو صد گفته چون نیم کردار نیست
Action speak louder than words

در ناامیدی بسی امید است، پایان شب سیه سفید است
The darkest hour is just before the dawn

خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری
When one door shut, another opens

تا تنور داغه نونو بچسبون
Bake the bread while the oven is hot

آب از دستش نمیچکه! (کنایه از خسیسی)
Water does not trickle out of his hand

آب رفته به جوی بر نمیگردد
No use so crying over split milk

در عفو لذتی است که در انتقام نیست
Nothing is so grand as forgiveness

مرگ یه بار شیون هم یه بار
Better face a danger once than be always in danger

مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه
A burnt child dreads the fire

اول همسایه ات را بشناس بعد خانه را بخر
You must ask your neighbour if you shall live in peace

با یک دست نیمتوان دو هندوانه برداشت
Between tow stools one falls to the ground

سگ میزد گربه می رقصید
The dog was hitting, the cat was dancing

شتر سواری دولا دولا نمیشه
You can't ride a camel bent over

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 2 توسط رابین هود |

http://www.thebillygoat.info
http://HUNTRAPID.INFO
http://proxy.mrproxy.com
http://ASMANY.INFO

+ نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 2 توسط رابین هود |

ویدیوی کشته شدن ندا سایت یوتیوب
http://www.youtube.com/watch?v=IGvow-chn28
CNNویدیوی کشته شدن ندا سایت
http://www.cnn.com/video/#/video/world/2009/06/21/intv.nasr.neda.cnn
ویدیوی منتسب به پیش از کشته شدن ندا
http://www.youtube.com/watch?v=bWHT37pQmmE
ویدیوی منتسب به پیش از کشته شدن وی كه در آن ندا و همراهش با دایره مشخص شده است
http://www.cnn.com/video/#/video/world/2009/06/21/iran.neda.before.amateur
صفحه یادبود ندا در فیس بوک
http://www.facebook.com/profile.php?id=100000000658754&ref=mf
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 2 توسط رابین هود |

"نداآقاسلطان"

پرونده:Neda2.png


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 2 توسط رابین هود |

نامه ی سید ابراهیم نبوی به رهبری

آقای خامنه‏ای؛

اظهارات امروز شما همه اتفاقات رخ يافته روزهای اخير را متوجه حضرتعالی می کند. از سوی ديگر ديروز اعلام شد که سرکار خانم رجايی، همسر شهيد رجايی، نخست وزير و رئيس جمهور محبوب آيت الله خمينی را در حرم حضرت معصومه دستگير کرده اند و وی را به زندان برده اند، چرا که او نيز مانند ميليونها ايرانی ديگر به ظلم و بی عدالتی که بر اين ملت رفته است، اعتراض کرده بود و دولت تحت امر شما صدای او را هم نتوانست تحمل کند. حق نخست وزير محبوب آيت الله خمينی و نخست وزير سابق خودتان بر اساس شواهد بسيار و قرائن بيشمار، در انتخاباتی پرشکوه و بی نظير غصب شده و شما پيش از آنکه حتی پيرمردهای منصوب خودتان انتخابات را تائيد کنند، بی صبرانه بر دروغی بزرگ مهر تائيد زديد و با همين کار، هم از وظيفه قانونی تان تخلف کرديد و هم شرط " عدل" را که از شروط اصلی ولی فقيه است، زير پا نهاديد... اينها همه به کنار، سووالی بزرگتر مطرح است، شما می دانيد چه می کنيد؟ می دانيد به کجا می رويد؟

آقای خامنه ای!

مرا به عنوان يکی از نويسندگان سرشناس ايرانی می شناسند، برخی بر اين کلمه " خوب" را هم می افزايند، يکی از اينها روحانی شريفی است که هفت سالی قبل که از زندان بيرون آمده بودم گفته بود "آقا گفته اند تو و فلانی نويسنده های خوبی هستيد، چرا نمی نويسيد؟" و اين زمانی بود که تازه از زندان بيرون آمده بودم به جرم نوشتن و روزگارم بخاطر حفظ حرمت همان قلمی که خدای به آن قسم خورده بود و قاضی شما بی حرمتش کرده بود، ويران بود و هنوزم بر اين باور بودم که قلمم می تواند جز هديه کردن لبخندی به ملت شايد کاری ديگر هم بتواند بکند. خوانده بودم روايت شاعرانه و مسحور کننده عبدالفتاح عبدالمقصود را از زندگی " علی بن ابيطالب" و قصد کرده بودم که سه چهار سالی از زندگی ام را بگذارم برای نوشتن زندگی امام حسين.

اين وسوسه تنها در من کافر نبود که سرگذشت آن بزرگان را بسياری از هم قبيلگان من نوشته اند، از همان عبدالفتاح عبدالمقصود بگير تا شاعران و نويسندگان بزرگ ايران و عرب و حتی نويسنده بزرگ ايرانی مرحوم غلامحسين ساعدی که می خواست " مقتل" را بنويسد و ما همگی بيش از آنکه اهل شريعت باشيم، سرگشتگانی بوديم که با خدای خويش عاشقانه به مهر و قهر بوديم، نه چون رفقای شما که بندگی و بردگی منش و روش شان در مواجهه با خدای است. من به قول آن پير، بينوا بندگی سربه راه نبودم، و راه بهشت مينوی من بزروی طوع و خاکساری ديگران نبود، اما جای آفتاب را می دانستم و کلمه را می شناختم و می دانستم که آن کسی می تواند راوی شرق باشد که خورشيد عشق در دلش طلوعی کرده باشد، نه آنان که تمام روحشان را شب گرفته است و کلمات شان غروب می کند وقتی که روايت را آغاز می کنند. اما نشد، نشد و نشد آن کار که بشود. داروغگان و شحنگان دستگاه داغ و درفش چنان کردند که رخت بر بستيم از وحشت زندان سکندر و خراجات سنگين تان را هم تاب نياورديم و حالا گرفتاری ماست و اين غول های بيابان. که می بينيد هر چه باشند از آن راهزنان خيابانی چکمه پوش و چماق به دست شريف تر اند.

باری، شرح خويش را دادن مقصد من نيست، اما بهانه ای است که فراموش نکنيد که کدام کس با شما سخن می گويد. چند سالی قبل نيز کاری کرده بوديد و من نيز به خشم چيزی نوشته بودم و اسباب زحمت برای من شد و چنان که گفته اند اسباب کينه برای شما. که می گويند کينه های تان سخت است و از دل برون نمی رود، وقتی که آمد... و لابد بايد که باز حکايت اين روزها را می شنيدم و تصويرش را که در هر رسانه بازتابيده می ديدم و لب سکوت به دندان می گزيدم و راه خاموشی برمی گزيدم...... اما و اما، که اين بار گوئی کار چنان از دست بشده است که سکوت معنا نمی دهد، وقتی سه ميليون نفر نفرت شان از بی عدالتی و ظلم را در حد فاصل انقلاب و آزادی در سينه حبس می کنند و تنها به اشارت انگشت داستان پيروزی دزديده شده شان را می گويند.

خون را بنا نبود بريزيد که ريختيد و حد را بنا بود نگه داريد که نگه نداشتيد و حرمت را بنا بود حفظ کنيد که بی حرمتی کرديد و با بی انصافی و بی هيچ عدالتی حق ملتی را پايمال کرديد. پايمال کرديد حق ميليونها آدم را و بعد مرد دروغگوی شهر بی شرمانه يک ملت بزرگ و شريف را " خس و خاشاک" ناميد، همو که غلام حلقه بگوشی بود و خريديدش، به قيمت فروختن همه آنان که از بزرگان آن قبيله بودند. نمی گويم که عقل، نمی گويم که عدل، نمی گويم که شرافت، نمی گويم که درايت، نمی گويم که هشياری، نمی گويم که مصلحت داری، نه، اينها را بگذاريم و بگذريم، می پرسم که قيمت را چرا درست حساب نکرديد؟

می گويند هر چيزی قيمتی دارد، و می گويند هر چه بگيری چيزی می دهی. حساب نکرديد اين که می گيريد قيمتش چقدر است در مقابل همه آنچه می دهيد؟ اين غلام بچه ای که در بازار مکاره دروغ و فريب مفت هم گران است، به چه قيمت خريديد؟ به قيمت سرشکستن و زبان بريدن و زخم زدن بر تن ملت خودتان؟ به قيمت کشته شدن خلقی شريف و مردمی آزاده که تنها حق شان را بر اساس قول خودتان می خواهند؟ به قيمت طعن و لعن و نفرين ميليونها انسان که از ترس قداره بندهای چکمه پوش و ريشوهای بی ريشه قمه به دست و نفر بر های ضد شورش در سکوت راه می روند و هيچ نمی گويند تا حداقل در اين ساعات سکوت کمی به خودتان فکر کنيد؟

اين غلام بچه را خريديد به قيمت به آسمان رفتن صدای آلله اکبر ميليونها آدمی که حق شان را ظالمانه نقض می کنيد؟ يک بی لياقت بی ادب را چون موجودی وحشی به جان اين ملت انداختيد و سگان را رها کرديد و سنگ های بنای حکومت خودتان را بستيد و رئيس مجلس خبرگان تان را در حصر نگه داشتيد؟ حداقل حق همسايگی ده بيست ساله و رفاقت چهل ساله با هاشمی را نگه می داشتيد، يعنی واقعا به هيچ رفيقی نياز نداريد؟ آن شنيدم که گفته ايد آنان که به خيابان می آيند مسوول جان شان خودشان هستند، چرا؟ آيا خيابان های کشور ملک طلق مرحوم ابوی شماست؟ آيا مردم حق ندارند در خيابانهای شهر از حق شان دفاع کنند؟

آقای خامنه ای!

شما که به آخرت اعتقاد داريد! نمی خواهم به روزهای محشری که در تهران به راه افتاده فکر کنيد، به روز محشر آن جهان که باور داريد؟ نمی خواهم به آشکار شدن اسرار يک دروغ ساده لوحانه که ملتی باورش نمی کنند و سرانجام آشکار خواهد شد باور کنيد، حداقل به " يوم تبلی السرائر" که اعتقاد داريد؟ چطور می توانيد در آن قيامتی که لابد باورش داريد با استاد و معلم تان آيت الله خمينی مواجه شويد و بگوئيد که تمام اهل بيت اش را از بيت تان رانديد؟ و هر که او از خود می شمرد، جزو غيرخودی ها بشمار آورديد؟ چطور می توانيد با او مواجه شويد و بگوئيد که در حکومت عدل شما همسر رئيس جمهور محبوب او رجايی را زندانی کرديد؟ چطور می توانيد با او مواجه شويد و بگوئيد حق نخست وزير او را که محبوب ترين رجل اجرايی کشور نزد آيت الله خمينی بود، انکار کرديد و حق مرد صديقی مانند موسوی را پايمال کرديد و دروغگويی چاپلوس را بناحق به جايش گمارديد؟

چطور می توانيد با او مواجه شويد و بگوئيد که هاشمی رفسنجانی را که امين ترين اصحاب خمينی بود، در حکومت تان دزد خواندند و فرزندانش را ممنوع الخروج کردند و شما هيچ نگفتيد و خوشحال هم شديد؟ چطور می توانيد با سردارانی که برای دفاع از ايران در جنگ بشهادت رسيدند مواجه شويد و به آنها بگوئيد که خانواده های آنان که امانت شان نزدتان بودند، از خود رانديد و مشتی دروغگوی رياکار را به آنها ترجيح داديد؟ چطور می توانيد به آيت الله خمينی بگوئيد که بهترين شاگردانش را در تنگنا گذاشتيد و يک مشت روحانی قدرت طلب را تنها به اين دليل که شما را دوست می داشتند، بر آنان ترجيح داديد؟ لابد زمانی هست که تا پيش از آن روز به همه اين سووالات پاسخ بدهيد. شايد به من بگويند که همچون منی که به هيچ چيز اعتقاد ندارم چرا نگران شمايم، نه، من نگران شما نيستم، فقط می خواهم بگويم که همه چيز به اين آسانی تمام نخواهد شد. آنها که بارگه داد بودند، از ايوان مدائن شان هيچ نماند، شما می خواهيد با اين خيابان پاستور چه کنيد؟

جناب خامنه ای!

در اين روزها صداهايی در شهر بلند است.. بشنويد. سی سال قبل مردی ديگر بر صندلی اقتدار اين کشور نشسته بود که صدای ملت را دير شنيد، دير شنيد و وقتی شنيد قول داد که انتخابات بعدی را عادلانه برگزار کند. اما کار به جايی رسيد که برای يافتن گوری هم در اين دنيای پر قبرستان سرگردان بود. البته چنان کرده ايم و کرده ايد که مردمانی برايش دايم آرزوی آمرزش می کنند و صدبار توبه می کنند که چرا چنان کردند. اما وقت هميشه نيست. گاهی پيش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد. وقتی توفان آغاز شد، نه از تاک نشان می ماند و نه از تاک نشان. من نگران تغيير حکومت نيستم، نگران خونهايی هستم که ريخته خواهد شد، اگرچه اکنون نيز خون بر سنگفرش های خيابان نشسته است. از عاقبت ظلم بترسيد.

ظلم را مردمان برنمی تابند، آتش شان می زنيد زبانه می کشند، می زنيدشان فرياد می زنند، بر سرشان می ريزيد رودی می شوند و جاری می شوند و کاری می شود که ديگر از هيچ کاره ای هيچ کاری نيايد. با ظلم حکومت کردن نمی شايد. شايد گفتنش بد نباشد و اين سخن را هرگز فراموش نکنيد که آن بيت، حصن حصينی نيست که تا ابد آباد بماند و آن حرم را چنان محترم نگاه نداشته ايد که وقتی شمشيردارتان همه را بزند، مردمان مقيم حرم بمانند. حکومت جمهوری اسلامی از مسيری دشوار گذشته است، باور نکنيد که هماره و با هر ظلمی که بر مردمان برود، تسليم و رام می مانند. در اين انتخابات از صد نفر از بزرگان همين حکومت حداقل هفتاد نفرشان پشت سر ميرحسين موسوی بودند و به زحمت بيست نفرشان پشت سر احمدی نژاد، مردم به موسوی رای دادند، شما با تائيد تقلب بزرگ انتخابات چنان کرديد که هفتاد درصد حکومت هم توسط خودتان حذف شده است. بترسيد که اگر هر فرمانی بدهيد، حتی اعضای نزديک به شما هم امرتان را مطاع ندانند.

آقای خامنه ای!

آنچه در اين انتخابات رخ داد، تنها يک دروغ بزرگ نبود. دروغی چنان بزرگ و موهن که اثباتش از انکارش بسيار ساده تر است. آنچه مردم را عصبانی کرد و به خيابان کشيد، وقاحت و بيشرمی بی حد رئيس جمهور در انکار همه واقعيت ها جلوی دوربين تلويزيون بود، او بدون اينکه به شعور مردم احترام بگذارد، حتی به قدرت محاسبه رياضی مردم هم بی احترامی کرد. آنچه در اين انتخابات مردم را عصبانی کرد اين بود که رئيس جمهور اينقدر ارزان رای و فکر مردم را می خواست بخرد. آنچه در اين انتخابات مردم را عصبانی کرد اين بود که او به چشم مردم هم دروغ گفت و به آنان گفت چيزی را که می بينند اتفاق نيفتاده است. آنچه در اين انتخابات اتفاق افتاد اين نبود که چرا در شمارش آرای مردم تقلب شد، اين بود که چرا آرای مردم اصلا شمارش نشد. آنچه مردم را عصبانی کرده است اين است که رئيس جمهور ميليونها ايرانی مخالف خودش را خس و خاشاک ناميده است.

 آقای خامنه ای! ما آدميم، خس و خاشاک نيستيم.

از سوی ديگر آنچه در اين انتخابات رخ داد اين بود که بعد از ۲۸ سال به روی جمعيت خيابانی شليک شد، فقط بخاطر اينکه آنان حق قانونی شان را می خواستند. پليس مردمی را کشت که در کمال سکوت و آرامش چهار ساعت در خيابان راه رفته بودند. شوربختانه دولت در اين چهار سال آنقدر پول نفت داشته است که همه اراذل و اوباش را به لباس شخصی های دولتی تبديل کرده است. آنها هستند که با قمه و باطوم به جان مردم افتاده اند.

در اين انتخابات حرمت شهدای جنگ هم شکسته شد، حرمت کسانی که مردم آموخته بودند که آن بزرگان فداکار حافظ ناموس مردم بودند. در اين انتخابات حرمت روحانيت و مرجعيت هم شکسته شد. ما به اين حرمت نياز داشتيم و داريم، هميشه بايد خانه ای باشد که بتوان از دست ظلم به آن پناه برد. آنچه در اين انتخابات رخ داد اين بود که به ۲۶ سال از زندگی سی ساله جمهوری اسلامی و به تمام رهبران آن، جز شخص شما، بی احترامی شد. و البته تاريخ به ياد ندارد که حکومتی چنين با خود بيرحمی کرده باشد، تنها بخاطر اينکه انتخاب شخصی ديگر را تاب نمی آورد. آقای عزيز! آنچه بی حرمت شد چنان بزرگ است که براحتی نمی توان از آن گذشت. اما از همه چيز مهم تر اين است که شما، با حرمت شکنی روحانيت و دانشگاه و ملت و مجلس و انقلاب و جمهوری اسلامی خودتان را بی حرمت کرديد، آيا ادامه عمر دولت احمدی نژاد ارزش اين همه بی حرمتی را داشت؟ آيا بخاطر اين دولت بی لياقت که هر روز ميليونها نفر نفرينش می کنند، تا کجا حاضريد بمانيد؟

آقای خامنه ای!

بسياری از سرداران جنگ، بزرگانی اند که حاضر نيستند دروغی به اين بزرگی را بپذيرند، آنها اوباش گردن کلفت نيروی ضد شورش نيستند که مثل سگ هار به جان ملت بيفتند، مطمئن باشيد در روزی که دور نيست، آنان در کنار مردم خواهند ايستاد. آنانی که بخش از جان شان را برای دفاع از ملت فديه کرده اند، روبروی ملت نمی ايستند. کارکنان دولت نيز غلامان حلقه به گوش رئيس جمهور نيستند، حتی به کارکنان وزارت اطلاعات تان هم اعتماد نکنيد، آنها هم حاضر نيستند از دروغی به اين بزرگی دفاع کنند. و از همه مهم تر ملتی هستند که راه خيابان ها را ياد گرفته اند. اين ملت ديگر از هيچ کس نمی ترسند.

متاسفانه يا خوشبختانه چنان راه حضور همه رسانه ها را بسته ايد که ديگر هيچ صدايی جز صدای ملت در شهر شنيده نمی شود. نه صدای آمريکا، نه صدای انگليس، نه صدای اسرائيل و نه حتی صدای روشنفکران، فقط صدای پارازيت دولت حاکم بر رسانه هاست. اما صدای مردم بلند است، بلند تا آسمان. به چه زبان بايد بگويند؟ در شعارها می گويند، نمی شنويد؟ سه ميليون نفر با سکوت و انگشت های نشانه شده حرف می زنند، نمی شنويد؟ بر کاغذهايی که در دست شان است، می نويسند، نمی خوانيد؟ بر ديوارهای شهر نظرشان را نوشته اند، نمی بينيد؟ آيا شبها صدای مرگ بر ديکتاتور و الله اکبر را نمی شنويد؟ چگونه بايد بگويند تا بشنويد؟ آنان حق شان را می خواهند، آنها به مردی که يک سال وزير خارجه و هشت سال نخست وزير دوران جنگ و بيست سال عضو مهم ترين ارکان قدرت بود، با شادمانی تمام رای داده اند و حالا هم حاضرند تا پای جان از رای شان دفاع کنند. آنها برای دفاع از عدالت شهيد داده اند. نمی بينيد؟

کاری که بايد بکنيد کاری ساده است، بايد حق مردم را به آنان برگردانيد، همان چيزی که هر انسان شريفی از آن دفاع می کند. انتخابات را بايد باطل کنيد تا مردم آزادانه انتخاب شان را بکنند. اين همه چيزی است که مردم می خواهند، اگر اين را ندهيد، آن وقت ممکن است مجبور بشويد چيزهای بزرگتری را بدهيد. مردم ايران با شنيدن خطبه های نماز جمعه شما عصبانی و خشمگين شده اند ولی متانت شان را از دست نمی دهند، آنان به راهپيمايی های گسترده شان ادامه می دهند.. آنها بدون نفرت و خشم حق شان را می گيرند.

 آقای خامنه ای!

 مردم بزرگوار ايران قدرتمند تر از آن هستند که فرض می کنيد، آنها به خيابان آمده اند، در خيابان می مانند، حق شان را می گيرند و شما را هم سر جای خودتان می نشانند.

در جهان گورستانهای بی شماری است که در آن مردانی خفته اند از قبيله سياست، که چيزی شبيه به همين حرف های شما را زده اند، آنان يک چيز را فراموش کرده بودند، و آن اينکه شترهای مرگ در کاخ و بيت رهبران هم می خوابند. هيتلر و استالين و پل پت و لنين و شاه و آيت الله خمينی مردند، شما هم بالاخره می ميريد. وقتی مرگ بزرگان فرا می رسد دو واکنش در عموم مردم ايجاد می شود، گروهی برمزار مرد بزرگ می گريند و گروهی ديگر نفرينی ابدی را نثارش می کنند.

آقای عزيز! تا مرگ نرسيده است و دچار نفرين ابدی مردم نشديد، حرف تان را پس بگيريد و بگذاريد همان خامنه ای معمولی باشيد، آدمی که مردم او را يک آدم بی قدرت، پر کينه و بدون موضع مشخص می دانند، يک رهبر ضعيف که شايد بشود تحملش کرد.. اما اگر هوس کنيد که ادای بزرگتر از خودتان را در بياوريد و دستور کشتن بدهيد، ما باورتان نمی کنيم، شما اين کاره نيستيد برادر. مردم هم اينقدر ترسو نيستند، مردم ايستاده اند و اگر باد بکاريد توفان مردم را درو خواهيد کرد.

+ نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 19 توسط رابین هود |

 
ليست وبلاگهای به روز شده